3vin3vin، تا این لحظه: 16 سال و 5 ماه و 25 روز سن داره

هدیه اسمانی

هدیه آسمانی ما سوین ♥️

سفر به اصفهان

سوین گلم ما همراه بابا اشکان توی اولین ماه زمستون به اصفهان سفر کردیم که تو مثل همیشه دختر گلی بودی و اذیتمون نکردی...اصفهان هم خیلی قشنگ بود البته اگر توی تابستون سفر میکردیم قشنگیش دو برابر میشد.جاهای دیدنی هم که زیاد داره و تا جایی که تونستیم رفتیم و بهت نشون دادیم خیلی هم با وجود تو بهمون خوش گذشت فقط نمی زاشتی من خرید کنم همش می دویدی و می رفتی من هم از ترس این که گم نشی بی خیال خرید میشدم البته فکر کنم با بابا اشکان دست به یکی کرده بودی به غذا نخوردنت هم که عادت کردیم غذا هم زیاد نمی خوردی هوا هم خیلی سرد بود ولی خیلی خوب بود ...
25 دی 1391

شیرین زبونیای سوین جوووووووووونم

عزیز دلم با این زبون شیرینت دل منو میبری اخه صبحا که از خواب بیدار میشی میای بالا سرم و میگی مامان بیداری؟میگم بله میگی سلام صوم بخیر (صبح بخیر) بعد میگی صومونه میخوام(صبحونه میخوام).بعد از صبحونه هم  خدا رو شکر میکنی و به من میگی دستت دددددددددد(دستت درد نکنه) بعد شبا هم موقع خواب میگی شب بخیر.بعد  میگی من گوگوشم میزنی زیر اوازو میگی نگوووووووووووووووو دییییییییییییییره.بعد تقریبادیگه همه چیو میگی و ما کیف میکنیم همیشه از خدا میخوام که این لذت رو از هیچ پدر مادری نگیره سوین جونم خیلی دوستت دارم
12 دی 1391

تو همه دوست منی!!!!!!!!!!!!!!!!!

سوین گلم قربون اون احساسات لطیف و کودکانت برم من که خیلی احساساتی هستی هر وقت میخوای به ما بگی که خیلی دوستمون داری سفت بغلمون میکنی و فشارمون میدیو میگی تو همه دوست منی یعنی خیلی دوستت دارم.ای جونم قربونت برم من ما هم خییییییییییییلییییییییی دوستت داریم. ...
12 دی 1391

شیرین زبونیا و شیرین کاریای سوین گلم

سوین جونم مدتی بود که نتونستم به وبلاگت سر بزنم شرمنده مامانی..........ولی تو این مدت کلی پیشرفت کردی دیگه کلی صحبت میکنی و ما لذت میبریم کارای قشنگ میکنی و من و بابا کیف میکنیم خیلی هم شیطون شدی گل من ما که همیشه عاشقتیییییییییییییییییم ...
26 آذر 1391

نمایشگاه گل

چند وقت پیش همراه مامانی و بابا اشکان و خاله مریم و نونوش رفتیم نمایشگاه گل که خیلی قشنگ بود ولی تو نزاشتی زیاد عکس بندازیم دوربین رو گرفتی و همش از در و دیوار عکس انداختی قربونت برم من که از حالا دوست داری مستقل باشی ولی شب خوبی بود و خوش گذشت ...
26 آذر 1391

سفر به خرم اباد و بروجرد

من و تو همراه بابا اشکان رفتیم سفر که تو خیلی دختر خوبی بودی و اذیتمون نکردی همش با دوربین مشغول بودی کلی هم بهمون خوش گذشت قربونت برم من که زندگیمونو شیرین تر از قبل کردی و با وجود تو به ارامش می رسیم عزیز دلم ...
26 آذر 1391

خواب هاپو

سوین جونم تو دیشب که خوابیدی نصف شب از خواب پریدی و گریه کردی وقتی ازت پرسیدیم چی شده گفتی هاپو ما هم فکر کردیم خواب هاپو رو دیدی و ترسیدی ولی صبح بهمون گفتی که زورو رو تو خواب دیده بودی چون دیروز سی دی شو برای اولین بار دیده بودی و شب هم خوابشو دیده بودی و ترسیده بودی الهی من فدات شم که خیلی ماهی.
26 آذر 1391