3vin3vin، تا این لحظه: 16 سال و 5 ماه و 26 روز سن داره

هدیه اسمانی

هدیه آسمانی ما سوین ♥️

18ماهگی سوین جونم

سوین گلم ١٨ ماهگیت مبارک.امروز تو ١٨ ماهه شدی ومن خیلی خوشحالم ولی ناراحتم از اینکه باید واکسن بزنی ولی چاره ای نداریم...این ماه هم کارای جدیدی یاد گرفتی مثل:بابا میخواد بره بیرون میری جورابشو براش میاری.اعضای بدنتو میشناسی.هر چیزی که بر میداری و قایم میکنی جاشو ازت می پرسیم ما رو میبری بهمون نشون میدی.به تنهایی میری و رو صندلی میشینی.اخم کردنم یاد گرفتی و همش به من اخم میکنی ولی بعدش زود میخندی...قربونت برم من...هنوز هم اشیا رو پرتاب میکنی و هنوز از سرت نیفتاده.عاشق مایعات هستی مثل دوغ وچای و اب ونوشابه..........خیلی هم کم غذا شدی عزیزم...در ضمن خیلی هم خرابکاری میکنی مثل:شکستن ظرف مایه دستشویی اونم با پات و شکستن جا صابونی وشکستن گلدون ...
8 آبان 1390

سوین گولو سرما خورده...

سوین جونم چند روزه  سرما خوردی و بی حالی الهی بمیرم برات که طاقت بیماری تو رو ندارم اشتهای غذا خوردنم نداری ولی گلم مثل همیشه صبوری البته دندوناتم دارن در میان و کلی اذیتت میکنن ولی عجب دندونای پر ماجرایی شدناااااااااا امیدوارم زودتر خوب شی گلم ....کاش هیچ وقت تو مریض نشی و به جای تو من مریض شم.........قربونت برم من عزیز دلم ...
23 مهر 1390

روز فرشته کوچولوی من...

دختر گلم  16مهر روز جهانی کودک بود...روز تو فرشته کوچولوی من که بی نهایت دوستت دارم و همیشه بهترینها رو برای تو میخوام به خاطر همین همرا تو و خاله سارا رفتیم و برات اسباب بازی خریدیم و تو هم خوشت اومد ازشون قربونت برم گل من که بهترینی واسم ...
23 مهر 1390

تولد اراز کوچولو

امروز تولد اراز کوچولو یکی از دوستان نی نی سایتی ما بود وبه تو خیلی خوش گذشت فکر کنم اولین بار بود که این همه بچه میدیدی و خیلی خوشحال بودی و بغل همه هم رفتی وبا دوستات هم کلی بازی کردی انقدر خسته شده بودی که وقتی رسیدیم خونه خوابت برد قربون دخمل اجتماعی خودم برم... ...
14 مهر 1390

روز تو ........

سوین گلم امروز روز دختر بود .روز تو بود عزیزم روزت مبارک.امیدوارم همیشه لبانت خندان باشه و شاد باشی و به تمام ارزوهای قشنگت برسی و فارغ از هر غمی زندگی کنی.........من هم به مناسبت این روز برات یه هدیه گرفتم که امیدوارم خوشت اومده باشه...خیلی دوستت دارم عزیزم ...
8 مهر 1390

شکلات

سوین جونم امروز مشغول انجام دادن کارام بودم که دیدم صدایی از تو نمیاد اینجور مواقع حتما داری یه کاری میکنی اومدم دیدم رفتی بالای مبل ایستادی تا دستت به ظرف شکلاتی که روی میزه برسه و داری شکلات میخوری کلی تعجب کردم و خندم هم گرفته بود اخه همیشه خودم بهت شکلات میدم و چون مغز داره در میارمش و شکلاتش رو بهت میدم ولی اینبار خودت این کار رو کرده بودی و مغزش هم دادی به من وبه همون یکی بسنده نکردی یکی دیگه هم نوش جان کردی قربونت برم من که داری کم کم بزرگ میشی... ...
5 مهر 1390